محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

425

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر « 1 » خلچ شوشترى « 2 » كرد فرنگى صفت است * تركمان تترى غول بلوچى گهرست خروچ - به وزن و معنى خروس باشد . كذا فى الادات . خودخروچ - تاج خروس باشد . « 21 » ايضا منه . مع الخاء خلخ - [ به وزن فرخ ] نام شهريست از تركستان مشك خيز باشد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت چنان كز خواندنش فرخ شود راى * ز مشك افشاندنش خلخ شود جاى و منسوب است به خوبرويان . مثال اين معنى معزى فرمايد : بيت ايا ستارهء خوبان خلخ و يغما * بدلبرى دل ما را همى كنى يغما يغماى اول نيز نام شهريست از تركستان منسوب بخوبرويان « 22 » . مع الدال خرند - [ به وزن پرند ] گياهى است مثل اشنان و به آن رخت شويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت هر كجا تيغ تو بود قصار * نبود حاجت شخار و خرند و يكى از استادان نيز گويد « 23 » : بيت « 1 » تذر و تا همى اندر خرند خايه كند * گوزن تا همى از شير پر كند پستان خشين‌پند - در تحفه و نسخهء وفائى زغن باشد و به اين بيت فرخى تمسك نموده‌اند : شعر تا نبود چون هماى فرخ كركس * تا كه نباشد نظير باز خشين پند اما آنچه بخاطر اين ضعيف مىرسد آنست كه اندك سهوى ايشان را واقع شده زيرا كه خشين چيزى « 3 » كبود رنگ باشد و باز خشين بازى را گويند كه رنگ او بكبودى مايل باشد ، و بغايت گوهرى و صياد باشد و پند بمعنى غليواژست ، پس معنى شعر آن باشد كه تاغليواژ باز خشين نباشد نه آنكه خشين‌پند نام غليواژست و به غير از ايشان دگر كس اين لغت را نياورده . خداوند - حضرت احديت جل جلاله . مثالش شيخ سعدى گويد :

--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « ب » : شوشترى و . ( 3 ) كلمه از « ب » و « ن » است . ( 21 ) يعنى : از ادات . ( 22 ) در برهان بمعنى خوش‌بو هم هست . ( 23 ) در برهان معنى خشتكارى اطراف باغچه و كنار صفه و ايوان دارد و ظاهرا مثال دوم متن نيز ناظر همين معنى باشد .